آویسا گلمآویسا گلم، تا این لحظه: 15 سال و 10 ماه و 13 روز سن داره
علی جونمعلی جونم، تا این لحظه: 12 سال و 2 ماه و 25 روز سن داره

گلکانم، آویسا و علی

دوشنبه 10تیر92

                                   سلام عشق من!عمر من! دلم برات یه ذره شده. این روزا که به معنای واقعی بلبل زبون شدی. روز شنبه به خاطر کنکور دانشگاه تعطیل بود و ما خونه بودیم. روز خوبی بود هر چند خیلی شیطنت می کردی. دخترم این روزا دیگه پوشک نمی پوشه  و  خودش میره رو لگنش و... دیگه خانوم شده. شب ساعت 8شب بابایی اومد تا بابایی اومد پریدی بغلش و با یه ژستی گفتی: بابایی! خسته نباشید. صبح تا الان کجا بودی؟ چرا دیر کردی؟ من و بابا زدیم زیر خنده. واقعاً شیرین زب...
10 تير 1392

شنبه1تیر 92

                           سلام عشق قشنگم. دلم برات یه ذره شده دخملکم. صبح وقتی از خواب بیدار شدی بداخلاق بودی. و تو حالت خواب و بیداری رسیدیم اداره. امروز مثل دخمل طلاها  با من اومدی داخل مهد و لباسات رو پوشیدم. کمی با امیرعلی کتاب خوندی و بعد وقتی خاله سهیلا اومد بوست کردم و شما رفتی تو کلاست. قربون دخترم برم آخر هفته پیش ما عروسی دعوت بودیم. عصر 5شنبه داشتیم برای عروسی آماده می شدیم که شما شیطنتت گل کرده بود و نمی زاشتی لباسات رو بپوشم. بابایی کمی با صدای بلند باهات صحبت کرد که آویسا لباسا...
1 تير 1392

شنبه25خرداد92

                                 سلام گل من. امروز صبح موقع گذاشتنت تو صندلی ماشین بیدار شدی و طبق معمول نخواستی بری توش بشینی. بغلم بودی تا اداره بابا. و با اینکه خوابت می اومد نخواستی تو صندلیت بشینی و تو صندلی جلو با گردن کج خوابیدی. موقع رسیدن به مهد هم همش بد اخلاقی می کردی و خلاصه کلی اعصابم خورد شد و با بی حالی تمام اومدم اداره.  دیشب هم به فضل بدخوابی شما نه من و نه بابا درست نخوابیدیم. دیروز تولد صبا بود و رفتیم خونه باباجون اینا. نمیدونی چقدر شما&nb...
25 خرداد 1392

چهار شنبه22خرداد92

                          سلام عزیزترینم. دلم برات تنگ شده.امروز دخترم دوسال و نیمش شده و دقیقاً هم دوساله که میارمش مهد یعنی از 6ماهگی.روزهای اول مهد واقعاٌ برای هر دومون سخت بود ولی حالا که بزرگتر شدی و می تونی با همکلاسی هات بازی کنی مهد رو دوست داری. مخصوصاً خاله هات رو. البته بعضی وقت ها هم که حوصله نداشته باشی بهم می چسبی و حاضر نیستی بری و در این زمانها خاله ساناز به دادمون می رسه و تو رو با ترفند ماهی قرمز تنگ بلور می برت تو کلاس. قشنگم! دوست دارم همیشه شاد باشی. بر من ببخش که مجبورم ساعاتی از...
22 خرداد 1392

سه شنبه21خرداد92

                                                سلام گل خانمم. امروز طبق روال روزهای قبل بیدار شدی و تو ماشین تو بغلم بودی تا اداره بابایی. بعدش هم بابایی شما رو برد یه دور تو اداره ش زدید و برگشتی. بعد هم با همدیگه اومدیم اداره مامان. تو ماشین گفتی:مامانی!بریم مهد من با دوستام بازی کنم. منم گفتم: بله دخترم. برو بازی کن. دختر خوبی باش به حرف خاله گوش کن تا من بیام. خلاصه اومدیم مهد کمی روی تاب بازی کر...
21 خرداد 1392